أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
271
تجارب الأمم ( فارسى )
روميان را در يرموك بشكست به مسلمانان نوشت كه آهنگ شام كه جايگاه شكوه روميان است ، كنند و مردم فحل و فلسطين و حمص را هم با سواران زير فرمان خويش ، سرگرم دارند . اگر خداوند پيش از دمشق آن شهرها را به روى مسلمانان بگشود چه بهتر . ليك اگر پس از دمشق گشوده شوند ابو عبيده و خالد به حمص ، و عمرو به فلسطين رود . ابو عبيده ذو الكلاع را به نام كمك ، به ميانهء دمشق و حمص فرستاده بود . ابو عبيده فرمان به جاى آورد و خالد را به حمص فرستاد . هراكليوس در آن هنگام در حمص بود . خالد به تقريب هفتاد روز گرداگرد مردم دمشق را سخت بگرفت . به منجنيق مىبستشان و از شهر بيرون نمىآمدند . از هراكليوس كمك خواستند . سواران هراكليوس براى رهايى دمشقيان بيامدند . ليك سواران ذو الكلاع گرفتارشان كردند [ 183 ] و از كمك به مردم دمشق بازشان داشتند . دمشقيان چون از كمك نوميد شدند زبون گشتند . چنان كه سپاه اسلام به آنان آز بست . پنداشته بودند كه اين تاخت چون تاختهاى گذشته است . كه چون هوا سرد مىشد سپاه اسلام مىكوچيد . ليك سرما به سر رسيد و سپاه خالد همچنان در آن جا بماند . چنين بود كه اميدشان بگسست و از ماندن در درون دمشق پشيمان شدند . [ پيشامدى نيكو براى مسلمانان ] از بخت خوش سپاه اسلام ، چنين افتاده بود كه پاتريك سالار سپاه دمشق را نوزادى رسيده بود . خوانى به شادى بگسترد و سپاهياناش به خوردن و نوشيدن سرگرم شدند . پاسداران ، پاسدارى از ياد ببردند . از مسلمانان ، هيچ كس جز خالد ، از كارشان آگاه نبود كه نه خود مىخوابيد و نه كسان را در خفتن آزاد مىنهاد . از كار دمشقيان چيزى بر او پنهان نبود . چشم به هر جاى فرستاده بود و جاسوساناش در همه جا پراكنده بودند . در كار سپاه خويش نكو مىنگريست . هر سوى دمشق را به گروهى سپرده بود . سپس ، از ريسمان ، نردبان و كمند ساخت و چون آن روز شب شد و روميان را سرگرم بزم ديد ، در نخستين دمان خواب ، با سپاهى كه با خود بياورده بود ، آهنگ سپاه روم و شهر دمشق كرد . خود و قعقاع عمرو ، و مذعور عدى و ياران ديگر ، در پيشاپيش بودند . به ياران ديگر گفتند : « هر گاه بانگ تكبيرمان را از بالاى بارو بشنويد ، از بارو بالا آييد و به دروازهء دژ يورش بريد . »